X
تبلیغات
کوچه باغ

کوچه باغ
بگذار درد من در شعر من بخندد ...
قالب وبلاگ
این کلمات

به آخرین سطرهای

تیتراژ پایانی یک فیلم می ماند!

و تو تماشاگری که

خیلی زود سالن را به نشانه ی اعتراض تَرک کرده ای.

حالا دیگر چه فایده دارند...

دوستت دارم هایی که

بر پرده ی نقره ای سینما زار می زنند!


+ت.س
18 بهمن 1392

[ چهارشنبه 23 بهمن1392 ] [ 10:49 بعد از ظهر ] [ توحید ]
1

تاج ِ سر

شنیده ای می گویند:

ماه همیشه پشت ابر نمی ماند؟!

شنیده ای که؛ کوه به کوه

یا آدم به آدم...!

نمی دانم...

من شنیده ام

اما راست و دروغش را نمی دانم

چرا که ماه من

تو حالا ماه هاست که پشت ابری

نمی رسی به منی که

دیگر دارم

آدم بودنم را انکار می کنم!


2

سیاه چاله ای به جا مانده از سال های دور

یا شهاب سنگی تازه از راه رسیده،

همه حرص تو را می زدند

که به این روز ماندند

شبیه من

که از دست تو

در راه آسمانم! 

 

ــ ت.س

ــ ماهنامه سارای ـ شماره 37 ـ تابستان 92


پ ن: هوایی رو که تو نفس می کشی، دارم راه میرم بغل می کنم...

[ چهارشنبه 26 تیر1392 ] [ 2:0 قبل از ظهر ] [ توحید ]
دروغ می گویند
که آسمان همه جا همین رنگ است
که آسمان همه جا همین شکل است...
جایی که تو باشی
آسمان آبی تر،
کمی نزدیک تر به زمین،
و زیادی خواستنی ست
جایی که تو باشی
پرواز رویا نیست
می شود با یک لبخندت؛
پـــــــــــــــــــــــریـــــــــد...!

ــ ت.س

12 فروردین 1392

Photo by: Yalda Zabihi


واگذارت می کنم به خدا...
یا
راضی اش کن به مرگم!
یا
راضی ات کند به عشقم!

ت.س - 20 بهمن 1391


پ ن1: نمی دونم از کجاش بگم، ولی مطمئنم اونقدری دلنشین هست که فرقی نمی کنه از کجاش بگم، از آلبوم "همین..." رضا صادقی که پس از این همه انتظار، تلخی دوری اش را با شیرینی بی مثالِ حضورش از یادمان برد. تک تکِ تِرک هاش از "چقدر دوست دارم خدا" و "کفش آهنی" تا "بخند" و "دروغ بگو ولی..." و... همشون بدجوری به دلم نشستن. نمی شود یا شایدم نمی تونم تمام احساسمو درموردش با کلماتم بیان کنم. دلم می خواد تمام ِ ترانه ی هر ده تِرک رو بنویسم... که شدنی نیست. پس بسنده می کنم به همین تکه ی کوچک از "بخند" که زحمت کلامش رو علی ضیا و امیرحسن الهیاری کشیده اند و البته آخر کار تکه ای از ترانه ی "کفش آهنی" که از دل و جانِ خودِ سلطانِ دولت عشق است.

توو دلم نقل ِ یه حرفایی هست
که بگم میری، نگم می میرم
بعضیا بدجوری عاشق میشن
عشق یعنی تو بمون من میرم...

پ ن2: انتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است. اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی ازهمه سخت تراست!     + پائولو کوئلیو


دیگه نوبتِ توئه خسته شی دنیا بشکنی
این بار ایستادم تا آخرش با کفش آهنی...
باهات می جنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد...

[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ 1:47 بعد از ظهر ] [ توحید ]
دست از سَر ِ دلِ صاحب مرده ام که بر می دارم... نگاهم به نگاهی آشنا و غریب می افتد. اسمش را که به زور به یاد می آورم و صدا که می زنم، برمی گردد نگاهی می کند به انبوه جمعیتی که پشت سرش به اطاعت راه می روند... و بعد نگاهش را می گیرد از قبله ی من! و می شود قبله ام. خوب که دقت می کنم مرا ندیده است. دوباره که صدایش می کنم، بر می گردد و می ایستد، خووب، با دقت و فرشته وار نگاه می کند. باز هم مرا نمی بیند. نگاهش را به دور دست ها خیره می کند. چه کسی بود صدایش زد!؟
مرا نمی بیند! دلهره ای دلم را پر می کند. تا به خانه اش برسد بارها صدایش کرده ام، بارها برگشته و پشت سرش را، انبوه جمعیتی را که پشت سرش به اطاعت راه می روند را نگاه کرده و باز مرا ندیده. به خانه اش که رسیده شالِ مشکی اش را پرت کرده گوشه ای، دکمه های مانتو اش را یکی یکی باز کرده و خودش را جا داده در آغوش صندلی چوبی لهستانی دم پنجره و خیره شده به راهی که از آن گذشته تا به خانه رسیده. خوب که دقت می کنم شاید دنبال من می گردد میان انبوه جمعیتی که به همین زودی تغیر رنگ دادند. و به اطاعت پشت سر دیگری راه می روند. بعد نگاهش را از پیاده روهای شلوغ اطراف خانه اش می گیرد و خیره می شود به قاب عکسی که روبرویش است. روی یک صندلی چوبی لهستانی. خوب که دقت می کنم خودم را می بینم. با لبانی باز شده تا بناگوش و با شانه ای چسبیده به درختی. و احتمالا عکاسی که سیب را یادم انداخته. جا خشک کرده ام در دل قاب عکسی نه چندان بزرگ.
لحظه ای خیره نگاهم می کند، و لحظه ای بعد مرا، قاب عکس نه چندان بزرگ مرا به آغوش می کشد و های های گریه می کند. این بار خوب که دقت می کنم یادِ آن شب لعنتی می افتم. همان شبی که سقوط کردم از چشم های چندمین طبقه ی این ساختمان و... و انبوه جمعیتی که فردایش به اطاعت پشت سر من و به قبله ی من ایستادند...
بیشتر که دقت می کنم یاد آن بیماری لعنتی ام هم می افتم، چی بود؟!... آلزایمر. توو این دنیا هم دست از سرم بر نمی دارد!

ــجایــ خالیــ امــ ــ تــ . سیفــ
22 بـهــمـــن 1391 -  12:13
[ یکشنبه 22 بهمن1391 ] [ 12:34 بعد از ظهر ] [ توحید ]
جاخالی می دهم

تا جای خالی ات

تنها، مُُهر ننگی بر پیشانی من نباشد

تا جای خالی ات

داغی باشد

روی دل تمام نیمکت های شهر!


16 آذر 1391 - 21:50

Photo by: Yalda Zabihi

http://yaldabox.com/files/2012/11/910903.jpg


این همه از من دور نشو

می ترسم

وقتی که پشت سرت را نگاه می کنی

بترسی از برگشتن

و شانه بالا بیندازی که:

"کی میره این همه راهو"...


این همه از من دور نشو...!


17 آذر 1391 - 18:00


پ.ن: هرشب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم...


بنگر چگونه دست تکان می دهم/ گویی مرا برای وداع آفریده اند!      ( ن.رحمانی )

[ یکشنبه 19 آذر1391 ] [ 6:25 بعد از ظهر ] [ توحید ]
یکی از پیج ها -تو فیسبوک- این یکی دو جمله ی تامل برانگیز بهرنگی رو -که دغدغه ی همیشگی منم هست- پست کرده بود:


من مي خواهم بدانم که، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ؟!
يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟

(ماهی سیاه کوچولو - صمد بهرنگی)

 

و اما کامنت یکی از کاربرهای پیج تکه ای از شعر سهراب بود که آدمو بیشتر به فکر کردن وادار می کند:

زندگی، جیرهء مختصریست

مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است

مثل یک حبهء قند

زندگی را با عشق، نوش جان باید کرد

(سهراب سپهری)

خوب که به اطرافم دقت می کنم می بینم فقط آنهایی زندگیشان شیرین است که عاشق اند.

 

اما این ها باعث نمی شوند که اعتقادم به این جمله محشر "چارلز بوکوفسکی" از بین بره:

یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند ، نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند ، نه! قید احساسش را می زند.
(عامه پسند - چارلز بوکوفسکی)

[ دوشنبه 20 شهریور1391 ] [ 4:27 بعد از ظهر ] [ توحید ]
خیابان های شلوغ پایتخت

تنها یک کلمه

تنها "تو" را

کم داشت...

 حدود سه هفته پیش بود. بعد مدت ها برای دو روز رفته بودم تهران. دلیل اصلی رفتنم نمایشگاه کتاب بود اما اتفاقات دیگری هم افتاد. در طی اون دو روز توی هر موقعیتی که قرار می گرفتم یه چیزایی به ذهنم می اومد که دلم می خواست بنویسمش و اینجا تو وبلاگ پست کنم. روزها گذشت اما هنوز یه چیزهای محوی تو ذهنم بود که می خواستم بنویسم. یک هفته پیش یه چیزهایی نوشتم که گرچه تموم آنچه می خواستم نیست اما از دل همون خواسته هام است. شاید به نظرتون بی ربط باشه این نوشته تو وبلاگ اما باید بگم که یه مدتیه دارم تمرین می کنم که بیشتر حرف بزنم، بیشتر بنویسم یا کلا راحتر ابراز کنم هر حس ابراز کردنی رو. پس به عنوان یک تمرین بپذیرید این پست رو:

تنها دو روز بود. یعنی دو صبح تا شب. دو روز پر از شلوغی. و پر از سکوت. و یک عالمه کتاب. غرفه های رنگارنگ. انتشاراتی های نگاه، ققنوس، چشمه، افق، افراز، افکار، امرود، مشکی و ... و دریغ و حسرت که چرا نشر "ققنوس" اجازه فروش کتاب های "عباس معروفی" را در نمایشگاه ندارد، که چرا "چشمه" نمی تواند چشم ما را به دنیای "محمود دولت آبادی" باز کند و ... . و "بخشکی شانس!"۱ که "رسول یونان"شاید فردای آن روزی که من دیگر نیستم اگر وقت کرد بیاید نمایشگاه. تازه آنهم بعد از ساعت سه، چهار بعد از ظهر اگر از خواب بیدار شود. همین کارهایش وادارم می کند ندیده عاشقش شوم. رسول یونان هم مثل مرحوم حسین پناهی جزو آنهاییست که دیدنش و پای صحبتش برای ساعتی نشستن نیاز مبرم من است. پناهی که قبل از آن که عاشقش شوم رفته بود. پس مرده اش را میهمان خودم می کنم هر از گاهی که "...میهمانان بی دردسری هستند مردگان". اما مثال "یونان" ها را باید دید. باید شنید. و باید فهمید.  به امید آن روز... . برایم جالب بود در عرض کمتر از ده دقیقه ای که جلوی غرفه انتشاراتی افکار بودم چندین و چند نفر آمدند و بعد از خرید بی تردید کتاب های یونان سراغ از کتاب جدید او می گرفتند "مواظب باش! مورچه ها می آیند"۲. و چه مرد نازنینی بود نماینده انتشاراتی افکار که با صبر و حوصله نشانی غرفه ی نشر امرود را می داد: مورچه ها مسیرشان را عوض کرده اند. و آنها دو دسته می شدند. دسته ای هم در پی "فرشته ها"۳ در غرفه ی نشر مشکی می رفتند. چه انتشاراتی جالبی بود "مشکی". غرفه ای کوچک و جمع و جور و حتما با کارکنانی اهل دل. فکر نکنم هیچ کتابی را به خاطر سود مادی اش چاپ کرده باشند. دست مریزاد... .

سیبی رها بودم

بر پهنه ی آب

و رهایی

سرگردانی بود

کاش دست هایت نزدیک بودند.

                                               (رسول یونان - روز بخیر محبوب من۴ - نشر مینا)

 و چه زیاد بودند آنهایی که تشنه کلمات "رضا امیرخانی" بودند. تا به امروز نخوانده امش اما به لطف پارک ملتی که تعطیل شد می شناختمش. همان شب که به خاطر شنیدنش تا دو نصف شب پای تلویزیون نشستم فهمیدم که ارزشش را دارد. بعضی ها از نشر افق فقط "قیدار"۵ می خواستند - جدیدترین دست رنجش -. بعضی ها خواهان "من ِ او"۶ هم بودند. فرقی نمی کرد، هرکدام که بود امیرخانی - تا زمانی که بود - امضایی می کرد و "با آرزوی موفقیت"ی می نوشت. اما این قیل و قال بعد رفتنش هم تمام نشد. و باز هم خواهان "قیدار" و "من ِ او" زیاد بود. خوش به حالش. خوش به حالش که کلامش خواندنیست.

و چه خوب که کتاب فروشی های خیابان انقلاب جبران همه ی کاستی های نمایشگاه بودند. آنجا دیگر نمی شد مثل اردبیل بعد از کلی جست و جو از پیدا کردن جای خالی... محمود دولت آبادی۷ ناامید بشم. آنجا زندگی کمی غیرعادیست!!! نمی توانم درک کنم، یعنی چه که هروقت دلت خواست جایی مثال تئاتر شهر باشد و بتوانی تئاتر ببینی، تئاتر را باید مثل اردبیل سالی یکی دو تا دید! نمی توانم بفهمم راز آن صدای دالبی را در سالن های سینما آزادی، صدای فیلم را در سینما باید مثل اردبیل از دوتا اسپیکر درب و داغون شنید. و نباید در سالن سینما صندلی سالمی برای نشستن پیدا کرد! مثل شهر ما. به خودم به اجبار هم که شده یاد می دهم: نباید آنگونه زیست باید همین گونه بود!!!... آری آنجا کمی غیر عادیست، آنجا که به لطف راننده تاکسی اش درـ بسته ی خانه یی را دیدم که قبل ترها خانه ی سینما می گفتندش. و آن نشانش که هنوز به دیوار بود. آنجا غیر عادیست، هوای آلوده اش، خیابان های شلوغش، مترو آب گرفته اش حتی لذت عصری قدم زدن در خیابان ولیعصرش.

به هر حال دو روز طولانی بود که خیلی زود تمام شد.

 

 مستی

با یک پک از دم گرم تو

آزادم می کند

از بند این دنیا

شبیه

دودی که

از دهانم

می رود تا آزادی ...

                                (۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱)

----------------------------------------------------------------------

۱،۲،۳،۴و عنوان مطلب: نام برخی از کتاب های رسول یونان.

۵،۶: نام دو کتاب رضا امیرخانی.

۷: منظور همان "جای خالی سلوچ" نوشته ی محمود دولت آبادی است.

 

پ ن۱: اول کاری، آن بالا گفتم این مطلب را می گذارم به حساب تمرینی برای نوشتن. و با اینکه وقت، وقت امتحانات است اما دلم می خواهد سریعتر در جبران این روزها به روز شوم.

پ ن۲: بالا و پایین می کنم/ بالا و پایین زندگی را/ این چه کوفتیست/ بی تو...؟! (۸/۳/۱۳۹۱)

 

کوک می شوم/ عین یک ساعت کوکی/ به لحظه ی رسیدنت...!

[ چهارشنبه 10 خرداد1391 ] [ 2:38 بعد از ظهر ] [ توحید ]
- نهنگ باشی و بیرون دریا ؟! -

احساس تنگی نفس می کنم

تو

همه هوای این حوالی را

بالا کشیده ای

من

اسیر این بی هوایی ام

دست بردار

بگذار این سال نهنگی

دل را به دریا بزنم،

بی خیالِ بی هوایی

بگذار هواخواه تو باشم !

                                              ( توحید سیف ــ ۲ فروردین ۹۱ )

 

پ ن۱: شادی از تقویمم/ بی تو رفت و برنگشت/ انتظارت منو کشت/ توی سالی که گذشت.

تبریک به خاطر سال نو و با آرزوی بهترین ها.

 

بهار بهار چه اسم آشنایی/ صدات میاد اما خودت کجایی ؟! ... (م.ع. بهمنی)

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 3:49 بعد از ظهر ] [ توحید ]
سالروز زلزله ژاپن، هوای چهار فصل اردبیل، بیست سال زندگی و یک اتاق تنهایی!

 

تقویم زندگیمو ورق می زنم تا می رسم به بیست و یکم. بیست و یکم اسفند. پایین صفحه رو خوب نگاه می کنم. سفیده. نه این روز هیچ کس نیست. هیچ شهادت و ولادتی، هیچ گرامیداشت و بزرگداشتی، هیچ گل و گیاهی، هیچی. هیچ کهتری و مهتری هم محض دلخوشی این روز کاری نکرده است. می گذارمش کنار این روز را. دکمه on کنترل تلویزیون رو فشار می دم. گوینده خبر از دست روزگار سرکش ناله می کند: ژاپنی ها برای یاد از دست رفتگانشان گریه کردند. آری امروز سالگرد زلزله و پشت سرش سونامی مهیب ژاپن ِ. و روز دادگاه فساد مالی بزرگ! و البته به گفته ی شکسپیر روز ازدواج رومئو و ژولیت که البته به دلایلی در نهایت به وصال یکدیگر نرسیدند. یعنی بازهم روز شکست! روز باختن. و ... روز بیست سالگی زندگی.

عقربه های ساعت دیواری خانه مان بی امان می تازند. و من در دست زمان گم می شوم. حس بدی دارم. دوباره عید نزدیک است. دوباره هشت روز مانده به عید. و من دوباره یک سال آرزو باخته ام. پشت سرم هم هیچ گرد و خاکی بلند نشده است. حتی کلاغ پیر باغ هم ندانست که من روزی از کنارش گذشتم. تنها اثرم ردپایی بود که بر روی برفهای همه زمستان ها ی زندگی ام ماند. من زمستانی ام. بهار با من غریبگی می کند. طعم گس تابستان به مزاقم خوش نمی آید. پاییز را سر می کنم. من اسیر زمستانم. سردـ سرد. با دنیا غریبه!

من از پس بیست سال آرزو می آیم، بیست سال حسرت...

--------------------------------------------------------------

شعر مانندی که در شماره ۲۸ مجله سارای، خرداد ۹۰ چاپ شد:

 

قفل و زنجیر می کنم

دلی را که

شب و روز حالیش نیست

تیر می کشد

نصف شب،

به وقت ظهر

باید سه کیلومتر

از اطراف دلم را

خالی از سکنه کنم

ترسم از رگ هاییست

که به فکر سونامی عظیمی هستند

ای کاش سدی بودی

برای موج هایی که

مقصدشان

خرابه های بطن راست

دل بی قرارم هست!                                        "توحید سیف"

 

پ ن۱: یه تشکر گنده از حمید عزیز که آخر مرام و معرفتِ و تو وبلاگش تولد منو با حدس و گمان! تبریک گفته.

پ ن۲: چاپ شدن شعر بالا تو مجله سارای با لطف یکی از دوستان خوبم میسر شده بود که همینجا بازهم از ایشان تشکر می کنم.

پ ن۳: حس غریبیه وقتی که به دو دهه دست و پا زدن تو این دنیا فکر می کنم. و غریبتره وقتی که دهه سوم زندگی شروع میشه. تا اینجاش که "یه شوخی" بود. اما فکر می کنم از این به بعد باید کمی جدی تر زندگی کرد.

پ ن۴: عید پیشاپیش مبارک. ولی شاید قبل عید بازم نوشتم. این روزها نوشتنم می آید.

 

سکوتتو بشکن خیلی دلم خونِ / بذار دوباره صدات بپیچه تو خونه

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 9:21 بعد از ظهر ] [ توحید ]
وودی آلن یا فرهادی؟! مساله این است!

خیلی ها حرص خوردند و حسودی کردند وقتی که اصغر فرهادی و پیمان معادی در هتل هیلتون کالیفرنیا و در مقابل دیدگان بزرگان سینما آن صبح به یادماندنی روز دوشنبه را برای همه ایرانی ها  فراهم کردند. و آن گوی طلایی دوست داشتنی را برای اولین بار به نام ایران زدند. اما این بار نوبت حسادت و حرص خوردن بیشتریست. چرا که این بار نوبت مجسمه طلایی اسکار است... و باز هم برای بار اول.

آکادمی علوم و هنرهای سینمایی، نامزدهای نهایی هشتاد و چهارمین دوره جوایز سالیانه خود را اعلام کرد. و این چنین "جدایی" و "اصغر فرهادی" بالاتر از حد انتظار ایستادند. این بار نوبت رقابت با "وودی آلن" و دیگربزرگان سینماست. چرا که "جدایی" علاوه بر نامزدی بهترین فیلم خارجی زبان نامزد بهترین فیلمنامه اریجینال نیز شده است. و حال باید تا هفت اسفند صبر پیشه کنیم و ببینیم که آیا نادر و سیمین در غروب لس آنجلس آشتی می کنند یا جدایی سرنوشت ترمه را به نیمه شبی در پاریس می کشاند!!!

البته لازم به ذکر است که رقبای "جدایی نادر از سیمین" در بخش بهترین فیلم خارجی زبان چندان بزرگ نیستند و این اسکار برای اولین بار طبق نظر صاحب نظران می تواند مبارکمان باشد. و در بخش فیلمنامه، نامزدی برای اسکار موفقیت بزرگیست که امیدوارم بتواند تسکینی باشد برای همه ناملایمتی های این روزها...

..............................................................

با دانه دانه های برف

یک روز سرد زمستانی

از آسمان افتادی

شبیه آدم ها لباس پوشیدی

شبیه آدم ها گشتی

شبیه آدم ها زندگی کردی

و من

سال هاست

درست از همان روزی که

با دانه دانه های برف

از آسمان افتادی

شبیه اسکیموها زندگی می کنم :

شبیه اسکیموها لباس می پوشم

شبیه اسکیموها شکار می روم

من شبیه اسکیموها

درون خانه ی یخی زندگی می کنم

من سال هاست می ترسم

رویای آن روز برفی ام

                              آب شود ...!

                                                                       ( ت.س  ۱۵ دی ۱۳۹۰ )

 

پ ن۱: از این پس نوشته هایی مانند نوشته ی اول این پست که ناشی از دغدغه های تئاتری و سینمایی من هست در آدرس جدیدی پست خواهد شد و این مکان کماکان کوچه باغی خواهد بود برای زمزمه کردن شعرها و گهگاه نوشته های ادبی. آدرس وبلاگ تئاتری و سینمایی که هنوز عنوان خاصی نداره: http://tohidseif.blogfa.com/

پ ن۲: نوشتنم درمورد "جدایی نادر از سیمین" و "اصغر فرهادی" به خاطر تمام لذتی بود که صبح دوشنبه هفته گذشته نصیبم شد و امیدوارم هفت اسفند هم لذتی بزرگ تر از آن نصیبمان شود. لینک نامزدهای اسکار ۸۴ : http://oscar.go.com/nominees

پ ن۳: قسمت اول و دوم این پست که با خط چین جدا شده اند هیچ ربطی به یکدیگر ندارند.

پ ن۴: نه به خاطر شعر/ نه به خاطر جور دیگر زیستن/ خانه من برای دونفر کوچک بود/ به همین خاطر تنها ماندم!!!   (رسول یونان)

 

کاش یک نفر بود که به من می گفت: همه ی آن من ازآن تو وقتی که دلت می گیرد...

[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 2:17 قبل از ظهر ] [ توحید ]
پنجره هم دیگر رو به آفتاب وا نمی شود

لعنت به دیواری که

خراش می دهد

پوست صاف آسمان را... !

                                     ت.س  ( ۲۸ آذر ۱۳۹۰ ) 

برای تغییر حال و هوای وبلاگ با چند شعر ناب و متفاوت شاعران بزرگ جهان سعی در به روز شدن دارم:

چارلز بوکوفسکی (۱۹۹۴ - ۱۹۲۰) شاعر آمریکایی و البته با اصالتی آلمانی. بوکوفسکی با اعتقادات خاصی زندگی کرده است. این نوشته ی او بخشی از عقایدش را نشان می دهد: سهم من از شاعری، این بود که شعر را ساده کنم. تا آن را انسانی تر کنم. من به آنها یاد دادم همان طور که نامه می نویسند شعر بگویند. من می خواهم تقدس را از شعر بزدایم.

به آخر خط رسیدن تویِ تنهایی

تو این اتاقِ قبر

بی سیگار

بی شراب

درست مثل یه لامپ

مثل خیک یه شیکم

سفیدم و خوشحال که

لااقل این اتاقه هست.                   ( چارلز بوکوفسکی با ترجمه ی محمدرضا فرزاد )

 دنیس لِوِرتوف (۱۹۹۷ - ۱۹۲۳) شاعره ای بریتانیایی که او نیز بعدها تبعه ی ایالت متحده می شود. شاعره ای اجتماعی و به شدت ضد جنگ تا حدی که در مخالفت با جنگ ویتنام به نهضت مخالفان جنگ می پیوندد و مجموعه اشعار ضد جنگی به نام "برون از سایه های جنگ" در سال ۱۹۶۷ منتشر می کند.

آی ای غم با تو نباید

چون سگی ولگرد

رفتار کنم

که به هوای پس مانده ای، استخوان بی گوشتی

پشت در آمده

باید به تو اعتماد کنم.

 با مهربانی باید

ترا به خانه آورم

و به تو

یک پا دریِ پشمِ خوش خواب

کنج خودت

و ظرف آب خودت را بدهم.

فکر می کنی که نمی دانم

زیر ایوانم زندگی می کنی

و آرزو داری

پیش از آن که زمستان آید

خانه واقعی ات آماده شود.

تو نام خودت را

قلاده خودت را زنگوله خودت را می خواهی

تو حق خودت را می خواهی:

که مزاحمانت را بتارانی

که خانه ام را خانه ات

مرا صاحبت

و خودت را سگ ام بدانی.                      ( دنیس لِوِرتوف با ترجمه ی محمدرضا فرزاد )

 

پ ن۱: معرفی شاعران به اختصار انجام شد شما به تفصیل بخوانید!!!

پ ن۲: فردا آخرین روز پاییزه. شب یلدا. یه شب واقعی. عاشق شبم. اونم شبای پاییز.

پ ن۳: شبیه یک کادر سینمایی/ تو می روی/ کادر بازتر می شود/ این لانگ شاتی از جدایی ست...

 

بی خیال عشق!/ می خواهم/ لایِ موهای طلائی ات بمیرم.           ( ریچارد براتیگان )

[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 3:33 بعد از ظهر ] [ توحید ]
رو سیاهتر از آنم

                     که شب

به دیدنت بنشینم

             ماه من ...!

    (۲۶ شهریور ۱۳۹۰)

 

*از روزی که پخش سریال "وضعیت سفید" شروع شد زمزمه ی این غزل زیبای "محمد علی بهمنی" هم شد کار من. دست "علیرضا قربانی" درد نکند یا هرکسی که این غزل را برای تیتراژ خوانی سریال انتخاب کرد. برای دانلود این تیتراژ کلیک کنید. و این غزل زیبا رو به شکل کامل در ادامه بخونید:

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گويم گله ها را

چون آينه پيش تو نشستم که ببيني

در من اثر سخت ترين زلزله ها را

پرنقش تر از فرش دلم بافته اي نيست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را ...

ما تلخي نه گفتنمان را که چشيديم

وقت است بنوشيم از اين پس بله ها را

بگذار ببينيم بر اين جغد نشسته

يک بار دگر پر زدن چلچله ها را

يک بار هم اي عشق ِ من ازعقل مينديش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را                         (محمد علی بهمنی)

 

ناگهان

اتوبوسی پر از تو

ورودی شهر مرا می درد

و پیاده می کند

تمام مسافرانش را

در ایستگاه خیالم

در نزدیکی میدان دلم،

حالا شهر ِ صوت و کور ِ تنم

پر از هیاهوی توست،...

همین روزهاست که

خبرگزاری ها خبر دهند:

آشوبگران

شهر را ویرانه ساختند ...                        (توحید سیف - ۱۸ مهر ۱۳۹۰)

 

پ ن۱: نوشتن برایم مثل یک سدی شده که باید شکستش. خیلی چیزها باید گفت اما هرچه می نویسم آنی نیست که باید... . خدارو چه دیدی شاید نوشتن سرنوشت من هم شد!

پ ن۲: شادم تصور می کنی وقتی ندانی لبخند شادی و غم فرق دارد .

 

بنگر چگونه دست تکان می دهم/ گویی مرا برای وداع آفریده اند!      ( ن.رحمانی )

[ سه شنبه 19 مهر1390 ] [ 2:35 قبل از ظهر ] [ توحید ]
فردایش تو در آن خانه کوچک خیابان جهان آرا سرگرم گشودن رگهایت بودی!

خیال و رویا - حتی واقعیت و روزمرگی ام بدون صدای تو، بدون اینکه بگی: من حسینم، پناهی ام، خودمو می بینم، خودمو می شنفم ... هیچ کیفی نداره، تلخه. با اینکه بارها و بارها تو این کوچه باغ از مرحوم "حسین پناهی" یاد کردیم ولی وقتی روایت تازه ی "یغما گلرویی" رو از خودکشی "حسین پناهی" تو سایت سینمای ما خوندم دلم نیومد از "حسین پناهی" بگذرم و حرفش رو نزنم. ای کاش این انسانی رو که شبیه هیچ کس نبود از نزدیک حسش می کردم. در ادامه مطلب می تونید یادداشت شاعرانه ی "یغما گلرویی" رو بخونید.

جا مانده است

چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و

نه دندان های سفید...                            ( حسین پناهی )

 

صدای به هم خوردن دو استکان کمر باریک

- تــق -

بالا می روم

تمام تلخی ات را

دنیا

سرخوش و مست

دست در دست رویا

دل خوش می کنم

به همه ی نداشته هایم ...!                     ( ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ )

 

پ ن۱: چند روز پیش که به حافظ و فالش محتاج شده بودم اینگونه با من گفت: صبا زمنزل جانان گذر دریغ مدار / وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار !

پ ن۲: کاش یک نفر بود که به من می گفت همه ی آن من از آن تو وقتی که دلت می گیرد. ( تله فیلم "این جاده دو طرفه است"  به کارگردانی یلدا جبلی )

پ ن۳: تو آخرین روز مرداد از "حسین پناهی" عزیز گفتیم یاد این شعرش افتادم: ما بدهکاريم/ به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند/ معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟/ و نگفتيم/ چونکه مرداد/ گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده است!

 

صدای پا همیشه صدای رفتن نیست ...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 31 مرداد1390 ] [ 1:32 بعد از ظهر ] [ توحید ]
...

- یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!

و کمی بعد گفت:

- خودت که می دانی ... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی می برد.

- پس خدا می داند آن روزِ چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بود...

( شازده کوچولو - ص ۲۷ )

 

... دلم که برایت تنگ می شود

صد هزار صلوات بر محمد و آلش را

نذر یک آشتی می کنم

دلم که برایت تنگ می شود

دروغ چرا

شب را به طعم گریه سحر می کنم.             ( ۱۱ مرداد ۱۳۹۰ )

 

* این سکوت یک جور زبانی است که ما نمی فهمیم. ص ۳۷

* آیا سرتاسر زندگی یک قصه ی مضحک، یک متل باور نکردنی و احمقانه نیست؟! ص ۶۴

( بوف کور - صادق هدایت )

 

* چه دیار اسرار آمیزی است دیار اشک ...    ( شازده کوچولو - ص ۳۱ )

 

پ ن۱: ماه می آد تو خوابم/ می کنه بیدارم/ از سحر مست تو/ تا دم افطارم!

پ ن۲: هر شبم به شب نشینی با خیال تو به سر شد.

پ ن۳: قطعه ی "بی تو کجا برم؟" را با صدای "مهدی یغمایی" و ترانه ی "روزبه بمانی" از این لینک دانلود کنید. قسمتی از ترانه ی این قطعه را در پایان می خوانیم.

 

چشمای خیستو، رو بغض من ببند

من گریه می کنم حالا برام بخند

من در کنار تو، دریای خاطرَه م

وا می کنی درو، بی تو کجا برم؟

[ چهارشنبه 12 مرداد1390 ] [ 1:40 بعد از ظهر ] [ توحید ]
خسته، خود خواه، بی شکیب

از این جهان

فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند

با من مدارا کن

بعد ها

دلت برایم تنگ خواهد شد!                        ( سید علی صالحی )

 

کاغد مچاله شده ایست

باز می کنم:

نزدیک دریا

کنار آتش

قلاب به دست

صید می کنی

دل بی قرارم را ...!                                 ( ۳ تیر ۱۳۹۰ )

 

پ ن۱: عنوان مطلب نام آخرین کتاب استاد سید علی صالحی هست که سال گذشته چاپ شد.

پ ن۲: غیر منتظره بود تصمیم این نوشتن. به امید خدا به زودی با یه آپ جدید و پر بار برخواهم گشت.

پ ن۳: مثل خوشبختی عاشق/ ته قصه بمون پیشم/ تو فانوس منی امشب/ بری تاریک تر می شم ... 

 

بنگر چگونه دست تکان می دهم

گویی مرا برای وداع آفریده اند!              ( ن.رحمانی )

[ سه شنبه 14 تیر1390 ] [ 9:21 بعد از ظهر ] [ توحید ]
ساحل در انتظار کسی بود

تا پاسخی بگوید،

فرياد آب را

با ناله ي گره شده،

دلتنگ،

خشمگين

سر زير پر كشيدم و رفتم

جواب را !                                          ( فريدون مشيري )

 

دریاب مرا

بال بال می زنم

بالای سر رویایی

که نزدیک به محال است

لب بگشای

بال و پر بده

آرزو های خاک گرفته را

خانه تکانی لازم است

تکان بده شانه هایم را ... !                   ( ۲۵ اردیبهشت ۹۰ )

 

غریب غرب غربت زده ام

از شرق که بیایی

از شمال

از جنوب

روشن می شوم

طلوع می کنم                                 ( ۲۰ اردیبهشت ۹۰ )

 

پ ن۱: گاهي يواشكي تمام مي شوم از دنيا/ آنگاه كه طلوع مي كند از غرب رويا ...

پ ن۲: ديدن تو گرچه از دور/ واسه من يه جور اميد/ يه چيزي مثل يه جادو/ كه بهم رهايي ميده ... (رضا صادقی)

پ ن۳: آلبوم "دیگه مشکی نمی پوشم" رضا صادقی سلطان بی رقیب مشکی پوشان دنیا وارد بازار شد. لطفا اورجینال بخریم. و لطفا در سایت موسیقی ما به آلبوم سلطان رای بدهیم. 

يه عمره فكر دريامو / تو اين مرداب سرگردون

بهت رويامو مي سپارم / بهم دريارو برگردون

[ سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ] [ 1:6 بعد از ظهر ] [ توحید ]
شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر از این

باشم...! 

( قیصر امین پور )

 

ریسه می روم -

"جاده باریک تر می شود

دره عمیق تر               

و آسمان سیاه تر

بابونه ها دورتر می شوند

و من

        دیگر پرنسسی به خواب نمی بینم"

ریسه می روم-

"دکمه آخر پالتو ات را می بندی

چترت را بر می داری

کوچه را

           نگاهی می کنی

بی خداحافظی

نگاهم را ..."

ریسه می روم:      سرنوشت

                          مهره هایت سوخته اند!

                                                                                  ( ۷ فروردین ۱۳۹۰ )

 

پ ن۱: سال ۱۳۹۰ و اولین پست ...

پ ن۲: زمین و زمان را به هم می بافم/ چیزی شبیه انتظار می شود ...

 

خلاصم کن از این حبسی

که رنگ آب و آتیشه

داره مثل تو تنهایی

یه جوری عادتم می شه       ( عبدالجبار کاکایی )

[ چهارشنبه 10 فروردین1390 ] [ 7:10 بعد از ظهر ] [ توحید ]
تا هستم جهان ارث بابامه

سلاماش

همه ی عشقاش

همه ی درداش و تنهایی هاش

وقتی هم نبودم...

مال شما

 

اگه دوست داری با من ببین

یا بذار باهات ببینم

با من بگو

یا بذار با تو بگم

سلامامون و

عشقامون و

دردامون و

تنهاییامون و                  (حسین پناهی)

 

ساعت تمام می شود/ ۲۴ دیروز/ شد یک دقیقه امروز/ و من عطر تو را/ در دیروزی/ که یک دقیقه دورتر است/ جا گذاشته ام... !                  ۲۱ دی ۱۳۸۹

صبح صدا نمی کند/ خورشید رخ نمی دهد/ ماه رضا نمی شود/ و کلاغ ها قار قار نمی کنند/ اگر تو نیایی... !                   ۱۰ بهمن ۱۳۸۹

 

آری ... دلم ... گلم ... ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع می کند

با سلام و عطر آویشن ...       (حسین پناهی)

 

پ ن۱: نوک دماغم قندیل بسته بود، گفتم تق، شکست! (عباس معروفی- سمفونی مردگان)

پ ن۲: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش/ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش (حافظ)

پ ن۳: کلاغ ها فوج فوج خبر می دهند/ حال تو خوب است انگار/ هیچ نداری خبر از... (یکشنبه ۱۰ بهمن ۸۹)

 

اینجا ماندن ما بی فایده است،

من فانوس را بر می دارم

تو هم کبریت را فراموش نکن!   (سید علی صالحی)

[ دوشنبه 18 بهمن1389 ] [ 6:50 بعد از ظهر ] [ توحید ]
چهار سال پیش همچین روزی با پست اول : کوچه (فریدون مشیری) ، قدم در این کوچه باغ گذاشتم. چه روزهای خوب و بدی که در این کوچه باغ بی انتها گذراندم، روی دیوار آن یادگاری ها نگاشتم و چه کسانی که در این سالها از این کوچه گذر کردند. تشکر می کنم از حضور معدود عزیزانی که هنوز هستند و حسرت قدم های آنهایی را می کشم که رفتند و امید دارم برای تداوم حضور عزیزانی که تازه وارد این کوچه باغ شده اند. همین

"... در کوچه باغ عشق

می رفت و با صدای حزینش

می خواند:

گاهی گر از ملال محبت

برانمت

دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

تن نیستی که جان دهم و وارهانمت ..."             ( فریدون مشیری )

 

ای آسمان دار

تو با ابرهایت حال می کنی

من مشتاق دیدار آفتابم

برسان به آفتابت سلام ما را          ( محمد سیف )

 

شب به هنگام خوابیدن/ سنگینی سکوت فریاد می کند/ آنگاه به یادت/ کاغذ و قلمی بر می دارم/ و شعر های تو را/ بر روی آن/ مکرر می نویسم.      ۱۹/۸/۸۹

آسمان دلم ابری بود/ خورشید از دور/ دست تکان داد/ من سرم را/ پایین انداختم!     ۲۰/۸/۸۹

 

پ ن۱: و امروز چهار سالگی کوچه باغ.

پ ن۲: زندگی هیچ نمی گوید، نشانت می دهد. (ریچارد باخ)

پ ن۳: به قول "رضا صادقی" : "بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی" با اینکه "وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ می شه باز" و "ممنونم که بچه بازی هام رو طاقت می کنی".

پ ن۴: از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی ست/ من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد! (استاد شهریار)

 

من فقط به رویای تو امیدوارم ...

[ چهارشنبه 26 آبان1389 ] [ 11:57 بعد از ظهر ] [ توحید ]
بگذار عشق تو در شعر تو بگرید...

بگذار درد من در شعر من بخندد...

ـ تو کجایی؟

در گستره ی بی مرزِ این جهان

تو کجایی؟

 

 ـ : من در دورترین جای جهان ایستاده ام

کنارِ تو.

اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم

در روشنایی زیبا

در تاریکی زیباست.

در روشنایی دوستش می دارم

و در تاریکی دوسترش می دارم.

                                            ( احمد شاملو )*

---------------

بر دیوار سفید اتاقم

                  بخت را نقاشی می کنم

تا سیاهی اش نمایان شود.     

                                    ۰۱:۴۳ بامداد  ۸۹.۸.۷

انگار سرنوشت من

             با همین پیراهن مشکی ام

وصله شده

              به زخم های تنم.

                                           ۸۹.۸.۱۲ **

پ ن۱: زندگی تاب خوردن خیال در روزهاییست که هرگز تعبیر نمی شوند. (عباس معروفی) (یادآوری دوستی عزیز)

پ ن۲: تصویر راهی که رفتی با چشمانم قاب کرده بر دیوار دلم آویختم.

----------------

* : این بار بد هوسِ شعرهای استاد شاملو کرده بودم و بنابراین بخش اول رو به پراکنده هایی از آثار استاد اختصاص دادم.

** : جسارته !!!

 

دعوتت می کنم امشب به نبودنم به یادم ...

[ جمعه 14 آبان1389 ] [ 2:9 قبل از ظهر ] [ توحید ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این، سرگذشت کودکیست

که به سر انگشت پا

هرگز، دستش به شاخه ی

هیچ آرزویی نرسیده است.

(حسین پناهی)
امکانات وب
  • پرشین ووی
  • نسل سومی