احمق! ما مرده ایم
تنها یک کلمه
تنها "تو" را
کم داشت...
حدود سه هفته پیش بود. بعد مدت ها برای دو روز رفته بودم تهران. دلیل اصلی رفتنم نمایشگاه کتاب بود اما اتفاقات دیگری هم افتاد. در طی اون دو روز توی هر موقعیتی که قرار می گرفتم یه چیزایی به ذهنم می اومد که دلم می خواست بنویسمش و اینجا تو وبلاگ پست کنم. روزها گذشت اما هنوز یه چیزهای محوی تو ذهنم بود که می خواستم بنویسم. یک هفته پیش یه چیزهایی نوشتم که گرچه تموم آنچه می خواستم نیست اما از دل همون خواسته هام است. شاید به نظرتون بی ربط باشه این نوشته تو وبلاگ اما باید بگم که یه مدتیه دارم تمرین می کنم که بیشتر حرف بزنم، بیشتر بنویسم یا کلا راحتر ابراز کنم هر حس ابراز کردنی رو. پس به عنوان یک تمرین بپذیرید این پست رو:
تنها دو روز بود. یعنی دو صبح تا شب. دو روز پر از شلوغی. و پر از سکوت. و یک عالمه کتاب. غرفه های رنگارنگ. انتشاراتی های نگاه، ققنوس، چشمه، افق، افراز، افکار، امرود، مشکی و ... و دریغ و حسرت که چرا نشر "ققنوس" اجازه فروش کتاب های "عباس معروفی" را در نمایشگاه ندارد، که چرا "چشمه" نمی تواند چشم ما را به دنیای "محمود دولت آبادی" باز کند و ... . و "بخشکی شانس!"۱ که "رسول یونان"شاید فردای آن روزی که من دیگر نیستم اگر وقت کرد بیاید نمایشگاه. تازه آنهم بعد از ساعت سه، چهار بعد از ظهر اگر از خواب بیدار شود. همین کارهایش وادارم می کند ندیده عاشقش شوم. رسول یونان هم مثل مرحوم حسین پناهی جزو آنهاییست که دیدنش و پای صحبتش برای ساعتی نشستن نیاز مبرم من است. پناهی که قبل از آن که عاشقش شوم رفته بود. پس مرده اش را میهمان خودم می کنم هر از گاهی که "...میهمانان بی دردسری هستند مردگان". اما مثال "یونان" ها را باید دید. باید شنید. و باید فهمید. به امید آن روز... . برایم جالب بود در عرض کمتر از ده دقیقه ای که جلوی غرفه انتشاراتی افکار بودم چندین و چند نفر آمدند و بعد از خرید بی تردید کتاب های یونان سراغ از کتاب جدید او می گرفتند "مواظب باش! مورچه ها می آیند"۲. و چه مرد نازنینی بود نماینده انتشاراتی افکار که با صبر و حوصله نشانی غرفه ی نشر امرود را می داد: مورچه ها مسیرشان را عوض کرده اند. و آنها دو دسته می شدند. دسته ای هم در پی "فرشته ها"۳ در غرفه ی نشر مشکی می رفتند. چه انتشاراتی جالبی بود "مشکی". غرفه ای کوچک و جمع و جور و حتما با کارکنانی اهل دل. فکر نکنم هیچ کتابی را به خاطر سود مادی اش چاپ کرده باشند. دست مریزاد... .
سیبی رها بودم
بر پهنه ی آب
و رهایی
سرگردانی بود
کاش دست هایت نزدیک بودند.
(رسول یونان - روز بخیر محبوب من۴ - نشر مینا)
و چه زیاد بودند آنهایی که تشنه کلمات "رضا امیرخانی" بودند. تا به امروز نخوانده امش اما به لطف پارک ملتی که تعطیل شد می شناختمش. همان شب که به خاطر شنیدنش تا دو نصف شب پای تلویزیون نشستم فهمیدم که ارزشش را دارد. بعضی ها از نشر افق فقط "قیدار"۵ می خواستند - جدیدترین دست رنجش -. بعضی ها خواهان "من ِ او"۶ هم بودند. فرقی نمی کرد، هرکدام که بود امیرخانی - تا زمانی که بود - امضایی می کرد و "با آرزوی موفقیت"ی می نوشت. اما این قیل و قال بعد رفتنش هم تمام نشد. و باز هم خواهان "قیدار" و "من ِ او" زیاد بود. خوش به حالش. خوش به حالش که کلامش خواندنیست.
و چه خوب که کتاب فروشی های خیابان انقلاب جبران همه ی کاستی های نمایشگاه بودند. آنجا دیگر نمی شد مثل اردبیل بعد از کلی جست و جو از پیدا کردن جای خالی... محمود دولت آبادی۷ ناامید بشم. آنجا زندگی کمی غیرعادیست!!! نمی توانم درک کنم، یعنی چه که هروقت دلت خواست جایی مثال تئاتر شهر باشد و بتوانی تئاتر ببینی، تئاتر را باید مثل اردبیل سالی یکی دو تا دید! نمی توانم بفهمم راز آن صدای دالبی را در سالن های سینما آزادی، صدای فیلم را در سینما باید مثل اردبیل از دوتا اسپیکر درب و داغون شنید. و نباید در سالن سینما صندلی سالمی برای نشستن پیدا کرد! مثل شهر ما. به خودم به اجبار هم که شده یاد می دهم: نباید آنگونه زیست باید همین گونه بود!!!... آری آنجا کمی غیر عادیست، آنجا که به لطف راننده تاکسی اش درـ بسته ی خانه یی را دیدم که قبل ترها خانه ی سینما می گفتندش. و آن نشانش که هنوز به دیوار بود. آنجا غیر عادیست، هوای آلوده اش، خیابان های شلوغش، مترو آب گرفته اش حتی لذت عصری قدم زدن در خیابان ولیعصرش.
به هر حال دو روز طولانی بود که خیلی زود تمام شد.
مستی
با یک پک از دم گرم تو
آزادم می کند
از بند این دنیا
شبیه
دودی که
از دهانم
می رود تا آزادی ...
(۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱)
----------------------------------------------------------------------
۱،۲،۳،۴و عنوان مطلب: نام برخی از کتاب های رسول یونان.
۵،۶: نام دو کتاب رضا امیرخانی.
۷: منظور همان "جای خالی سلوچ" نوشته ی محمود دولت آبادی است.
پ ن۱: اول کاری، آن بالا گفتم این مطلب را می گذارم به حساب تمرینی برای نوشتن. و با اینکه وقت، وقت امتحانات است اما دلم می خواهد سریعتر در جبران این روزها به روز شوم.
پ ن۲: بالا و پایین می کنم/ بالا و پایین زندگی را/ این چه کوفتیست/ بی تو...؟! (۸/۳/۱۳۹۱)
کوک می شوم/ عین یک ساعت کوکی/ به لحظه ی رسیدنت...!